تبليغاتX
زير نور ماه


زير نور ماه

دلم تنگه..برای جنوب...برای خاک پاکش..برای شهدای گمنامش..برای آب های خروشان اروند رود و خاطرات شهدای مظلومش..برای شلمچه و یادمانش..برای خون هایی که روی خاک پاکش ریخته شد...

برای هویزه و علم الهدی و یارانش..وقتی پا توی محوطه ی بیرون حسینیه میذاری..نور سبز حسینیه چشماتو خیره می کنه..انگار امام زمان اونجا حضور داره..دلم میخواست نصفه شب برم وسط بیابون های اطرافش و با خدا درد و دل کنم..
دلم تنگه..برای فکه..برای گذاشتن پای برهنه روی شن های نرمش که به قرمزی میزنه..برای قتلگاه..دلمو اونجا خاک کردم و برگشتم..وقتی توی قتلگاه،روی رمل های سرخش می شینی..خودتو توی کربلا احساس می کنی..دلت پرواز می کنه به سمت حرم..
چه حس غریبی.........
دهلاویه..مقتل شهید چمران..وقتی به طبقه بالا که همون سقفش باشه رفتم..یادمانی اونجا بود تقریبا شبیه میدان آزادی ولی کوچکتر..از اونجا غروب آفتاب و دیدم..غروب دهلاویه..و......دلم گرفت...
دلم تنگه..برای طلاییه ای که ندیدم..و آرزوی دیدنش به دلم موند..دلم میخواد گنبد طلایی یادمانشو ببینم..خاکشو با اشک هام آبدیده کنم و بر هر قدم شهدای پاکش بوسه بزنم..
فتح المبین..چقدر راهش طولانی بود تا قتلگاه..سنگرهای دست نخورده...تکه ای از اونارو کندم تا هر روز بهشون نگاه کنم و جای پای رزمنده ها رو روی اونا احساس کنم..توی فتح المبین..وقتی به سمت قتلگاه می رفتم..یه قسمتی بود که حالت پیچ داشت و جاده ای هم به سربالایی منتهی می شد..بالای سربالایی سنگر بود از پایین که نگاه کردم خورشید افتاده بود پشت سنگر..و نیمی از اون معلوم بود..انگار خورشید قدمگاه مردان خدا رو بوسه میزد..منظره ی زیبایی بود..به قتلگاه که رسیدیم لاله های سرخی رو اونجا گذاشته بودن که محل شهادت بچه های رزمنده رو مشخص می کرد..رو دلم یه چیزی سنگینی می کرد ولی بغضم نمی ترکید..خیره شده بودم به لاله ها و فکر می کردم..تا اینکه صدای ناله ی دو تا از بچه ها رو شنیدم..رفتم طرفشون..چه صحنه ای..گریه می کردن و می گفتن.."ببینید اشکامونو..می دونم شما دارین بهمون می خندین..ما هیچی نیستیم..ما سر تا پا گناهیم..دست ما رو هم بگیرین و....."
یهو منقلب شدم..اختیار اشکامو از دست داده بودم..عین ابر بهار گریه می کردم..هر وقت برمی گشتم و چشمام به لاله ها می خورد..صدای گریه م بلندتر میشد......
خدایا من کجا بودم....................
......................
............
....
شب آخر...
مراسم دعای کمیل داشتیم..نمی تونستم دل بکنم.."خدایا من نمیخوام از اینجا برم"..این جمله ای بود که مرتب به زبون میاوردم....
روز آخر...دوکوهه..
وارد اونجا که شدم..همه چیز انگار پیش چشمم رخ میداد..گردان های مقداد و انصار و.......در حال تقسیم شدن بودن..بچه ها تفنگ به دوش بودن و طنین الله اکبر..خمینی رهبر،یا صاحب الزمان،یا فاطمة الزهرا و..... گوش رو نوازش میداد..
وارد حسینیه که شدم تصاویر رزمنده ها روی دیوارها آدمو از خود بی خود می کرد و شعر زیبایی از ابوالفضل سپهر،کنار عکس ها خودنمایی می کرد..
چه منظره ای..چه شکوهی..چه صلابتی..............
..................
.........
...
قبل از رفتن..دوستام بهم می گفتن آخه چرا میخوای بری..با خنده می گفتم.میگن هرکی میره اونجا روحش پرواز می کنه..منم میخوام روحم پرواز کنه....
واقعا روحم پرواز کرد..مثل یک کبوتر سبک بال..رفت به سمت خدا...
میشه یه روز آوای شهادت من توی دل ها طنین انداز بشه..............
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388| ساعت 19:31| توسط | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست